تبليغاتX
گروه چتر
و باز هم نوشتن،همان حسی که هیچ گاه کهنه نمی شود
و باز هم نگاهی خیره به دوردست های شبه واهی
باز هم خستگی،احساس پوچی
حس جمع شدن تکه های شکسته به زور
تلخی بادام زندگی
کدری آب زلال پروردگار
حس شنیدن صدای مرحوم شکیبایی آن گاه که با تمام احساس می گوید :

"یاد من باشد تنها هستم،ماه بالای سر تنهاییست"

+ نوشته شده توسط هوا در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 0:41 |
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی  می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
+ نوشته شده توسط هوا در چهارشنبه 21 مرداد1388 و ساعت 0:34 |
نمیدانم چرا هر از چند گاهی بی اختیار دلم هوای تو می کند

و دلم می لرزد،دنبال راهی سندی اثباتی می گردم برای نلرزیدن

و بیشتر می لرزد

گاه در همان نقطه ای که فکر می کنی زندگی در حال زیباتر شدن است حسی می گوید یک چیز مانده تا زیباتر شود و تو باید آن را به دست بیاوری

و فقط خودت

به تنهایی

و اود با بوی جنگل،سنتور،"پیدا کن مرا" ،

حس نوستالژی

و تو

+ نوشته شده توسط هوا در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت 1:28 |
صدایی آهسته در فکرت زمزمه می کند
که تو همانی که باید باشی و من هم همان
که زندگی گاه نمی ارزد به تلاشهای بی ثمر
که گاه باید سیم ساز زندگی را پاره کنی
گاه بتهای خود را بشکنید
تا خود برای خود بت شوید
و گاه که خسته می شوید
وقتی به آن که مرز می نامیمش می رسیم
و ناگهان غیر ارادی از آن مرز رد می شوی با تفکراتی که درست و غلطشان در آن لحظه بی اهمیتند
وقتی به نتیجه ای میرسی
که شاید باید دست بکشی
و دنبال انگیزه ای دیگر بگردی
وقتی سراپا احساسی
و حس می کنی که تصمیمت درست است
آنگاه که دیگر تلنگرهای فکری وابسته به اندرزها
همانها که می گویند در هنگام تفکرات منفی تصمیم نگیرید
تاثیری ندارند
و تو مصممی که کارت را بکنی
آنگاه که مانند سناریوی تکراری فیلمها
اینبار در دنیای واقعی
همه چیز به یک چیز بستگی دارد
مثل یک دکمه اینتر
یا چیزی شبیه آن
آنگاه که احساس می کنی جایی که هستی درست نیست
و تو باید جایی باشی که اهمیت داشته باشی
آنگاه که بارها به همین مسئله فکر کرده بودی
اما اینبار فرق می کند
دلایل مشابهند
اما بی دلیل اینبار متفاوت
آنگاه که حسی از درون تو را می خورد
و این تویی که باید جلوی خورده شدنت را بگیری
پس باید کاری کنی
نگاهی را بدزدی
یا شاید برای مدتی نگاهت را هرزه کنی
تا به آن حس کرم مانند درون فرصت مردن دهی
تا از خوردن دست بکشد
تا راهی پیدا کنی
که اینبار تو دهن شوی
و گوشی بیابی
و حس کنی اینجا همانجاست
همانجا که باید باشی
کوک ساز را عوض کنی
تکنیک زدنت را تغییر دهی
اینبار فقط برای خودت برنی
و نه برای دیگری
یا شاید حتی کسی برایت بزند و اینبار تو باشی که لذت می بری
و اینبار تو باشی که فراموش کنی
و این اینبار ها و گه گاه ها
و این اینبار ها و گه گاه ها
و این اینبار ها و گه گاه ها
و گاه شاید ترک آخر را می شنوی
و آلبوم تمام می شود
آلبومی که چندین بار به آن گوش داده ای
آلبومی که لذت می برد از شنیده شدن
و شنونده مهم نیست
شنیدن مهم است
و موزیک جدیدی بگذاری
و چیزی بنویسی
با دستخط حس
و صدای پیانو،ویولون،آب،آرامش
و از آن که سازش همیشه کوک است
و زیبا می نوازد
و نامش آب است
بنوشی
چند حرکت بروی
کشش دستان
و بعد چند شنا روی زمین
جنب و جوش
و زدن دکمه "ارسال"

+ نوشته شده توسط هوا در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 و ساعت 13:30 |
باران که می بارد باز این چند حس من بالا می زند

قدم زدن،نفس کشیدن،نوشتن،تفکر کردن،خواندن،عاشق شدن!وبا خود;خودی شدن،...

که خیلی هایشان سرکوب می شود و حال این نوشتن است که باز از بقیه پیشی گرفته


من،آدمهای من،اطرافیان من،دشمنان من،زندگی من،فلان نماهای من،نقاب های من،جیب من،سرنوشت من،و باز هم من


من:انسانی شاد،غمگین،خندان،نالان،منتقد،انتقاد ناپذیر،مهم!،حسود،دوست داشتنی،دوست دارنده،کمی انسان،گاه با اخلاق،...،خدا دوست،بی دین،بد دهن،خوش برخورد،با هوش،متفکر،جوگیر،عشق هیجان،عاشق،شمال دوست،انعطاف پذیر،خودپسند،(بقیه را شما بگویید تا اضافه کنم)


آدمهای من:آنها که حاضرم از ته دل کمکشان کنم،آنها که دوستشان دارم،آنها که آدمهای منند

اطرافیان من:آنها که اطراف منند،شاد،غمگین،خنگ،باهوش،هر چه،به من چه،آنها که حاضرم کمکشان کنم

دشمنان من:آنها که حاضرم کمکشان کنم،آنها که خوشم نمیاد از هم صحبتیشان،آنها که ذاتا بدند،آنها که آنها خطابشان می کنم

زندگی من:اوقاتی که به من خوش می گذرد،زمانهایی که دل خوش است

فلان نماهای من:آنها که فلانند اما الکلی می خواهند بگویند ما فلانیم

نقاب های من:چیزهایی که باعث زیباتر شدن من می شوند،موادی که اگر کنار بوند شاید زیباتر شوم!

جیب من:چیزی که هی پر و خالی می شود،موردی که زیاد به آن می اندیشم،وسیله ای که تفکر برایش جایز نیست،آن چیز که دستم در آن است،همان که پاره باشد آن پوشیدنی را نمی پوشم

سرنوشت من:آن چیز که درست است که خودم باید بنویسم اما نمیدانم چرا هی دستم خط می خورد

و باز هم من...:...

+ نوشته شده توسط هوا در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 و ساعت 2:22 |
از زندگی لذت نخواهی برد اگر درگیر سختیها نشوی و با آنها نجنگی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر امروز را به امید فردایی نباشی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر به مورچه های زندگیت عشق نورزی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر جمعی را دوست نداشته باشی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر با آوای طبیعت پرشور نشوی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر شانه هایت خالی باشند

از زندگی لذت نخواهی برد اگر در سکوت شب خواب باشی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر قله های صعود تو را به خدا نزدیکتر نکند

از زندگی لذت نخواهی برد اگر بی دلیل نخندی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر بی دلیل حنجره هایت خدا را صدا نزنند

از زندگی لذت نخواهی برد اگر گلی از باغچه ای نچینی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر موسیقی در زندگیت جاری نباشد

از زندگی لذت نخواهی برد اگر گاه کودکانه تفکر کنی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر بوی خوش ندهی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر بر خود نبالی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر با خود نباشی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر از خود بی خود نشوی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر به سفر نروی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر تو را دوست نداشته باشند

از زندگی لذت نخواهی برد اگر ما نشوی

از زندگی لذت نخواهی برد اگر ....

+ نوشته شده توسط هوا در پنجشنبه 27 فروردین1388 و ساعت 15:42 |
"گیرت میارم
مطمئن باش زندگی خودت و خانواده تو بخاک می کشم
پسری از جنس شیطان"

متنی که در بالا میخوانید در کامنت مطلب قبلی نگاشته شده است

فقط خواستم بگم چه باحال

احتیاج به گیر آوردن من نیست که

همه منو میشناسن میدونن کجام

آدرس بدم؟:))

+ نوشته شده توسط هوا در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت 16:34 |
چه زیباست وقتی اندیشه ات سرشار از حضور باشد
قرار نیست خود را درگیر روزمرگیهای بی مورد کنیم
من چراغ راهم را امید قرار می دهم.و هر وقت خاموش شد چراغی دیگر می یابم
و به دنبال روزنه ها تا آنجا که میبینم می روم
قلب خود را تیره به منفی ها نخواهم کرد.و تا آنجا که حدی قایل نمی شوم خواهم جست
و خواهم آموخت سرنوشت همان است که در پی آن باشی و چیزی نوشته شده نیست
و گاه در سکوت خود تبسمی خواهم کرد بر آنچه ذهنم را درگیر می کند
و در پی راهی خواهم رفت که در آخر بر خود نگویم "کاش" و بر خود ببالم
و من همان مسممی هستم که به خود آموخته هدف همان چیزیست که زندگیت را معنا می بخشد چه به آن برسی چه از دست بدهی.که مهم زندگی کردن است
و سنگین می روم تا یا سنگین پیروز شوم یا سنگین ببازم
و به حقایق کنونی دل نمی بندم که حقیقت همان است که من آن را بسازم
و بن بست از همان چیزهاییست که وجودش ناممکن است
پس خواهم جست

چه زیباست وقتی اندیشه ات سرشار از حضور باشد
+ نوشته شده توسط هوا در جمعه 4 بهمن1387 و ساعت 14:43 |
فکر کردن به اتفاقهای ناگواری که برای فردا پیشبینی می کنی را به فردا واگذار کن; اکنون به فکر شادی های فردایت باش.
+ نوشته شده توسط هوا در دوشنبه 2 دی1387 و ساعت 2:59 |
گاه در میان خرابه های این ذهن نا متناهی به بلندی هایی می رسی که یا بالا می روی یا بر زیر آنها می نشینی و راه را به همانجا ختم می کنی


با تو که می نشینی بحثی نیست


اما تو که مسیرت را همچون ذهنت انتخاب کرده ای و فراز را فرودی نو می بینی


در این فراز ها و مجبر فرودها بیراهه های بسیاریست


و همچنین همسفران بسیار


و شناختن این دو کاریست دشوار و گاه حتی به تنهایی نا ممکن


گاه رفتن به راهی بیراهه تو را گم می کند از اصالتت


و گاه همسفرانی که بالهای تو را می خراشند بی آن که شاید مقصودی داشته باشند


گاه برای فراز دستانی را میگیری و گاه دستت گرفته می شود


اما از دستانی که بالا کشیدی توقع بالا کشیده شدن نداشته باش


دوستانی انتخاب کن که بر سنگی بالاتر از تو باشند و تو را به بالا هدایت کنند


همسفرانی انتخاب کن که اگر دستت را بر سنگ آنها زدی و سنگشان لغزید تو را ستایش کنند بابت این لغزش


گاه در مسیرت هنگام صعود یا فرود شاید پایت بلغزد.شاید خرده سنگی زیر پایت باشد.شاید همسفری آن زیر.شهامت پاک کردن زخمهایی که از زیر پای تو به وجود آمده اند را داشته باش


گاه شاید به اشتباه مسیرت را دور بزنی.و آنگاه شاید در آن مسیر تکراری سنگهایی را ببینی که از زیر پای همسفری ریخته است.اینها سنگهای کینه هستندپس آنها را به دره بریز قبل از آنکه مسیر را دور زنی و مطمئن باش آنها زیر پای خودت هم خواهند رفت


گاه آنچنان غرق خودت می شوی که در حال تفکر بی اختیار سنگهایی را پرتاب می کنی.اینها سنگهای غرورند.پس اصول سفر را بیاموز و بدان که همیشه اطرافت هستند کسانی که به آنها محتاجی چرا که بی محتاج راهدار است نه من و تو


گاه دستانی را به گرمی می فشاری و مشتهایی جواب میگیری.بدان که بردباری همچون سیمانیست که راهدار بر سنگهای مسیرت میریزد


گاه شاید آگاه و نا آگاه زیرپای دوستانی را خالی کنی.افسوس بی فایده است.طناب محبت را بینداز و بدان آنگاه دو نفر از آن بالا می آیند.آن که زیر پایش را خالی کردی و رفیقی قابل اعتماد به نام انسانیت


گاه در مسیر به تو انرژی می دهند و تو زودتر به قله ای می رسی.بدان که جلودار بودن سخت ترین وظیفه یک کوهنورد است


گاه به مکانهایی میرسی که راهی برای پیش و پس نمیابی.پس دوستهایی داشته باش که دستهایشان یرای خودت دراز باشد نه شرایطت


گاه به پله هایی میرسی و سنگهایی داغ.عده ای بالاتر از پله کنونی خود میبینی.مبادا دستت را با سنگهای حسادت برای پرت کردن به سوی آنها بسوزانی.قدمهایت را بر قدمهای تجربه آنها بگذار تا به سلامت پله های ترقی را طی کنی


گاه زیر پایت را خالی می کنند و این گذشت است که می توانی با آن نردبانی بسازی و از آب گوارای شرم آنان بنوشی



هر گاه که از بلندی های این مسیر زیبا خسته شدی کافیست نگاهی به پایین بیندازی و مسیر پسموده را نظاره کنی



همسفران حقیقی را پیدا کن که اگر کج رفتی تو را با تمام زورشان به راه راست بکشانند و چنان باشند که اگر زخمی بر چهره شان نشاندی مرحمی برای تو به هدیه آورند



هیچ گاه تنها سفر کردن را به تو توصیه نمیکنم


پس چنان بی منت عشق بورز که معشوق ربا خواهی شد بدان که قدمهای تنها هرگز استوار نخواهند بود
+ نوشته شده توسط هوا در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 2:56 |